مروری بر زندگی و احوال «هاوارد باسکرویل» جوان آمریکایی که در راه مشروطیت ایران جان باخت
غریبهی آشنا

اشاره-چندی پیش نشریه بام کویر در مطلبی جالب توجه به مرور روزگار و احوال «هاوارد باسکرویل» جوان آمریکایی که در راه آزادی و مشروطیت ایران جان باخت به قلم مجید ملک محمدی پرداخت. خلاصه این مطلب به نقل از نوشته جناب ملک محمدی در نشریه بام کویر در این وبلاگ منتشر می شود.
مجید ملکمحمدی/منتشر شده در نشریه بام کویر
روز شنبه 31 فروردین ماه سال 1387 خورشیدی برابر با 19 آوریل سال 2008 میلادی، به حساب سالشمار اخیر درست مصادف بود با نودونهمین سالگرد یک واقعهی تاریخی عجیب و شگفتیبرانگیز در گوشهای از خاک پهناور ایران، یعنی خطهی قهرمانپرور «تبریز»... واقعهای تالمزا و تاملآور که شاید هنوز هم آنطور که باید و شاید مورد تجزیه و تحلیل قرار نگرفته و بهویژه در سالهای اخیر از این واقعه درسها و عبرتهای آموزندهی متناسب با شرایط امروز کشورمان در منطقه و در دنیا، دریافت نشده است.
آری! یکسال کمتر از یک قرن قبل «هاوارد ـ ک ـباسکرویل» جوان تحصیلکرده، مذهبی، پاکدل و آزادهی آمریکایی که از اهالی ایالت نبراسکا به شمار میآمد، گرانبهاترین و عزیزترین سرمایهی زندگی خویش، یعنی جانش را با اختیار و اشتیاق تمام و با شور و شعف فراوان در راه مبارزات آزادیخواهانهی ملت ایران فدا نمود و به گلولهی خشم قزاقهای مزدور روس و محمدعلیشاه به خاک و خون غلطید... آنهم در شرایطی که حتی پارهای از هموطنان ایرانی نیز (چنانکه خواهیم دید) هرگز یارای چنین پاکباختگی را نداشتند!...
در هر حال «باسکرویل» در کنار مجاهدان تبریز و ملت ایران جان داد تا جانفشانی او، یکی از نخستین برگهای کتاب ارزشمند دوستی میان دو ملت ایران و آمریکا باشد و رابطهای همدلانه و عمیق و صمیمانه را میان ابناء این دو ملت بزرگ رقم بزند. اما افسوس و صد افسوس که در نهایت و دستکم تا حال حاضر چنین رویایی هرگز تحقق نیافت و «خود غلط بود آنچه ما پنداشتیم!»، بدین معنا که با کمال تاسف تصویری که برخی از دولتمردان و سیاستپیشگان آمریکایی، از آمریکا و آمریکاییها در طی یک قرن اخیر و در مواجهه با ملت ایران ترسیم کردهاند، با تصویر درخشانی که آنان در سپیدهدم قرن گذشته در نظر ما ایرانیان داشتند، تفاوتی ژرف دارد.
با این اوصاف و در شرایطی که لکههای ننگ بیشمار و متعددی همچون شراکت آمریکاییها در جریان کودتای نفسگیر و کمرشکن 28 مرداد، یا پشتیبانی آنان از جنایات موجودی درنده و خونخوار به نام«صدام حسین» علیه ملت شریف ایران، یا فاجعهی سرنگونی هواپیمای مسافربری ایران برفراز آبهای نیلگون «خلیجفارس» و دهها مورد دیگر از این دست، در پیشینهی روابط میان ایران و آمریکا بر دامان طرف آمریکایی قرار گرفته و بر زمینهی این روابط رنگی بهغایت تیره بخشیده است، و نیز در شرایطی که تنشها و درگیریها و احتمال برخورد شدید میان دو کشور لحظه به لحظه بیشتر میشود و جنجالها و مجادلات لفظی رفته رفته میرود تا به یک رویارویی تمام عیار تبدیل گردد، شاید نگاهی بر معدود نقاط روشن و امیدوار کنندهی موجود در تاریخ روابط دو ملت، همچون همین ماجرای «باسکرویل آمریکایی» خالی از لطف و تاثر و عاری از عبرت و تفکر نباشد...
***

«هاوارد کانکلین باسکرویل» (تولد: 10 آوریل 1885 نبراسکا، شهادت: 19 آوریل 1909 تبریز) یک معلم آمریکایی از اهالی ایالت شرقی نبراسکا» بود که در سال 1907 از دانشکدهی مذهبی «پرینستون» خاصهی کشیشان کاتولیک فارغالتحصیل شده و پس از طی خدمت سربازی خویش، در سال بعد به منظور تدریس تاریخ در «مدرسهی وقایعنگاری آمریکا» یا «آمریکن مموریال سکول» واقع در شهر «تبریز» عازم ایران گردید و در تبریز اقامت گزید.
مدرسهی آمریکاییهای تبریز یا همان «مموریال سکول» یک مدرسهی مذهبی وابسته به کلیسای کاتولیک و هیاتهای تبلیغی به شمار میآمد، اما در آن علاوه بر «تاریخ» و «زبانانگلیسی»، علوم جدید نیز تدریس میشد.
این مدرسه که از نیمهی قرن نوزدهم در تبریز مشغول به کار شده بود توسط میسیونهای مذهبی آمریکایی پدید آمده و اغلب به دو کشیش میسیونر «گیلبرت دوموتیر» و «مارکیوس دولافایت» منتسب میشد و همچون کلیسا توسط انجمن مشایخ اداره میگردید.
به همین قبیل دلایل از آموزگاران این مدارس بهعنوان مبلغین مذهبی نیز یاد میشد و از جمله در انسیکلوپدی (دایرهالمعارف) و «یکیپدیا» از «هاوارد باسکرویل» با عنوان یک «میسیونر نبراسکایی» یاد شده است.
ورود «باسکرویل» به ایران مقارن با دورهای بود که «محمدعلی شاه قاجار» در تهران مجلس را به توپ بسته، اساس مشروطیت را برچیده و استبداد صغیر را در ایران حاکم کرده بود. در همان دوران مردم تبریز به رهبری «ستارخان» و «باقرخان» برای اعادهی مشروطیت به پا خاستند و خیزش همه جانبه و رشادتآمیز آنان، که در نهایت «محمدعلی شاه» را ناگزیر به محاصرهی تبریز نمود، تاثیری شگرف و اسرارآمیز بر روحیهی این جوان 23 ساله و پاکنهاد آمریکایی نهاد و او را در کنار مردم و مجاهدان تبریز قرار داد...
به دنبال این حوادث باسکرویل جوان که به تازگی دورهی سربازی را در آمریکا دیده بود و برای تدریس «تاریخ عمومی» به تبریز آمده بود تصمیم گرفت به قول خودش «به جای نقّالی مردگان»! (یعنی تدریس تاریخ) مشق نظامی به جوانان و نوجوانان تبریزی بیاموزد. وی همچنین دستهای به نام «فوج نجات» در تبریز تشکیل داد و سرانجام نیز در نبرد سهمگینی که در بامداد 30 فروردین ماه 1288 (نوزدهم آویل 1909میلادی) میان اعضای این فوج با «فوج قزاق» روی داد، بر اثر شلیک گلولهای به سینهاش کشته شد.»
پیوستن باسکوریل به آزادیخواهان و مشروطهطلبان ایرانی
عنوان شد که «هاوارد باسکوریل» به منظور تدریس «تاریخ عمومی» به مدرسهی آمریکایی «مموریال» دعوت شده بود و در این زمینه صاحب تحصیلات و مدرک دانشگاهی نیز به شمار میآمد اما مدتی پس از ورود به ایران وی از انجام وظیفهی مذکور شانه خالی کرد و تصمیم گرفت بهجای تدریس تاریخ، به مجاهدین تبریز پیوسته و خود شخصا قدم به تاریخ بگذارد!...
اما باید دید چه شد که «باسکرویل» چنین تصمیمی گرفت و به مجاهدین ضد استبداد پیوست؟ در واقع این جوان پاکدل و آزادهی آمریکایی در پاییز 1908 یعنی درست اندکی قبل از اوجگیری جنگهای میان ملیون و مشروطهطلبان از طرفی و قوای استبداد و سلطنتطلبان از طرف دیگر به شهر «تبریز» وارد شده و سرتاسر شهر را مملو از شور و جنبش و آگنده از جوش و خروش یافته بود.
مشاهدهی صحنههای متعدد از رشادت و دلاوری ملیون «تبریز» و جانفشانیها و فداکاریهای مردمان غیوری که علیرغم فقر و فاقه و گرسنگی برای حصول آزادی و اعادهی مشروطیت در سرزمینشان قیام کرده بودند و در این راه سینههایشان را سپر گلولههای مستبدین مینمودند، در روحیهی حساس و فطرت پاک این جوان 23 سالهی آمریکایی تاثیری به غایت شگرف برجا مینهاد و او را که معلم تاریخ بود و با تاریخ ایالات متحده به خوبی آشنایی داشت به یاد مبارزات رادمردانه و آزادیخواهانهی مردم کشورش در قرنهای گذشته علیه استعمار پیر انگلستان میانداخت.
از طرفی مدرسهی آمریکاییان تبریز موسوم به «مموریال سکول» نزد روشنفکران و آزادیخواهان این شهر دارای ارج و مرتبت بسیار بود و به ویژه پس از جنبش مشروطیت به صورت کلوپ مخصوص یا پاتوق و محل رفت و آمد این جوانان روشنفکر و آزادیخواه و همچنین محل تحصیل عدهای دیگر از آنها درآمده بود، آنهم در حالیکه بسیاری از این جوانان به خوبی با زبانانگلیسی آشنایی داشتند و به راحتی بدان تکلم میکردند. در نتیجه «باسکرویل» با تعداد زیادی از این جوانان ارتباط دوستانه برقرار کرده و بارها و بارها با آنان بر سر موضوعاتی چون آزادی و مشروطیت در ایران به گفتوگو و تبادل نظر نشسته و از آنان تاثیرها پذیرفته بود.
از جملهی این قبیل جوانان میتوان به مرحوم «سیدحسن شریفزاده» اشاره کرد که در مدتی کوتاه به صمیمیترین و نزدیکترین دوست ایرانی «باسکرویل» تبدیل شد و تاثیری شگرف بر شخصیت «باسکرویل» نهاد و وی را نسبت به مشروطیت ایران به شدت دلبسته و علاقهمند ساخت، طوریکه به خواهش همو(یعنی شریفزاده) بود که «باسکرویل» به در کنار تدریس «تاریخ» به تدریس «حقوق بینالملل» نیز در مدرسهی آمریکاییهای تبریز مشغول گشت. در ادامه اشاره خواهیم کرد که کشته شدن همین«شریفزاده» در مصاف با قوای استبداد سلطنتی که اندکی بعد رخ داد چگونه موجب تهییجِ بیش از پیش «باسکرویل» گردید. یکی دیگر از جوانان روشنفکر و آزادیخواه آن روزگار تبریز که شاگرد خاصالخاص «باسکرویل» در مدرسهی آمریکایی مموریال محسوب میشد، مرحوم «صادق رضازاده شفق» بود که بهواسطهی تسلط بر انگلیسی از همان ابتدا با «باسکرویل» صمیمی شده و نقش مترجم وی را بر عهده داشت. هر چند که «باسکرویل» خیلی زود تصمیم به یادگیری زبانهای فارسی و آذری گرفت و آموزش وی حتی زمانی که به مجاهدین تبریز پیوست و سرگرم مبارزه شد نیز ادامه یافت، طوریکه خواهیم دید که وی حتی آخرین جملهی زندگیش را (بنا به گواهی شاهدان عینی همچون همان «رضازادهی شفق» به زبان فارسی بیان نموده است.
گفتنی است که مرحوم «دکتر رضازاده شفق» که در آن روزگار در صف مجاهدین ضد سلطنت و مشروطهخواه حضور فعال داشت و شاگردان و نزدیکان «هاوارد باسکرویل» به شمار میرفت، بعدها در عصر سلطنت پهلویها، یعنی هنگامیکه در عرصهی فرهنگ و ادب ایران جایگاه والایی به خود اختصاص داده و به درجهی «استادی» رسیده بود، به جرگهی هواخواهان رژیم سلطنتی پیوست و حتی معروف است که ابداع صفت پرطمطراق «آریا مهر» برای پهلوی دوم ساخته و پرداختهی ذهن خلاق استاد «رضازاده شفق» بوده است!؟...
]مناسب است این مطلب را هم یادآوری کنم که زنده یاد «دکتر صادق رضازاده شفق» (1271-1350 خ)، مولف، مترجم، ناطق و سیاست پیشهی نامدار ایرانی بود که برای مدتها استاد دانشگاه تهران و عضو فرهنگستان به شمار میرفت و همچنین سالها بهعنوان نمایندهی مجلس شورای ملی و نیز بهعنوان سناتور در عرصهی سیاست ایران حضور داشت. از جملهی افتخارات او شرکت در کنفرانس «سانفرانسیسکو» (به عنوان نمایندهی ایران در کنار بزرگانی چون «دکتر سیاسی»، «دکتر غنی» و...) به منظور تشکیل جامعهی ملل متحد(سازمان ملل امروزی) میباشد.[
آموزش سپاهیگری و مشق نظامی به جوانان تبریز
همانطور که اشاره شد «باسکرویل» اندکی قبل از اعزام به ایران در کشور خویش دورهی سپاهیگری و خدمت زیر پرچم (سربازی) را به پایان رسانیده بود و در نتیجه اطلاعات تازه و کاملی راجع به فنون رزمی و طرز کار با سلاح و نظایر اینها داشت. به همین خاطر پس از پیوستن به مشروطهطلبان وی مسوولیت ارایهی تعلیمات نظامی به جمعی از جوانان و نوجوانان تبریزی و بهویژه شماری از دانشآموزان «مموریال سکول» (یعنی شاگردان خودش) را بر عهده گرفت. چرا که گفتیم در همان زمان جنگی تمام عیار میان ملیون و مستبدین در جریان بود و نیروهای ملیگرا نیاز وافری به نیروهای آموزش دیده داشتند.
علاوه بر محدودیتها و موانع متعددی که از جانب مستبدین و مزدوران آنها در تبریز بر سر راه انجام چنین فعالیتی متصور بود، دو گروه دیگر نیز در برابر تصمیم «باسکرویل» اشکالتراشی مینمودند: گروه اول اولیاء آمریکایی مدرسه و نیز شماری از والدین عافیت طلب دانشآموزان بودند که اعتقاد داشتند دخالت مدرسین و محصلین مدرسه در امور سیاسی و مبارزات نظامی خونین جاری روا نمیباشد! و گروه دوم چنانکه خواهیم گفت، هیات دیپلماتیک آمریکایی مستقر در کنسولگری این کشور در «تبریز» و بهویژه شخص کنسول و همسر وی بودند که با توجه به رویهی بیطرفی اعلام شده از جانب ایالات متحده در قضایای ایران، حضور یک نفر تبعهی آمریکا در بطن مبارزات تبریز را با قوانین این کشور در تعارض دانسته و بدین طریق «باسکرویل» را از ادامهی اقدامات خویش منع مینمودند.
اما «باسکرویل» تصمیم خود را قاطعانه گرفته بود و هیچیک از این اشکالتراشیها و موانع قادر نبود وی را از انجام چنین تصمیمی منصرف سازد، این بود که وی برای آنکه کنسول آمریکا و همچنین مسوولین مدرسه از اقدام وی آگاهی نیافته و اسباب زحمت او نشوند، حیاط ارگ تبریز را به منظور ارایهی تعلیمات رزمی و مشق نظامی به جوانان پرشور و مشتاق تبریزی در نظر گرفت.
بدین ترتیب همه روزه هنگام عصر جوانان و نوجوانان زیادی در محوطهی ارگ تبریز گردهم میآمدند و ضمن انجام ورزش و نرمش، از مشق نظامی که «باسکرویل» با شور و اشتیاق زایدالوصف و با تمامی وجود خویش عرضه میکرد، بهره میبردند.
«باسکرویل» همچنین گاهی با کمک مترجم خویش (مرحوم رضازاده) و یا با مختصر فارسی و آذری که به صورت شکسته بسته آموخته بود با جوانان مبارز از افکار آزادیخواهانه و بلندخویش سخن میگفت و آنان را به یاد بزرگمردانی همچون «جورج واشنگتن» و «آبراهاملینکلن» و... که در هدایت ایالات متحده به سمت استقلال و آزادی گامهای عظیم برداشته بودند، میانداخت.
رودررویی با کنسول آمریکا
چنانکه اشاره شد مقامات آمریکایی حاضر در «تبریز» و بهویژه کنسول ایالات متحده در این شهر از دلبستگی «باسکرویل» به مبارزات آزادیخواهانهی ایرانیان و پیوستن وی به مجاهدان تبریز خشنود نبودند و همواره و پیدرپی وی را از دخالت کردن در امور مربوط به گروههای متخاصم ایرانی (که از نظر مقامات ایالات متحده درگیر نوعی جنگ داخلی فیمابین خود بودند!) برحذر میداشتند. به همین دلیل «باسکرویل» ناچار شده بود برخی از فعالیتهای خود و از جمله (چنانکه گفتیم) موضوع تعلیم سپاهیگری به جوانان و نوجوانان تبریزی را از مقامات کشور خود مخفی نگه دارد.
اما دیری نپایید که گوشها و موشها!؟ خبر جزییات فعالیتهای او و از جمله آنچه که همه روزه عصرها در حیاط ارگ تبریز بدان اشتغال داشت را به کنسولگری آمریکا و بهویژه شخص کنسول رساندند و از وی خواستند که برای جلوگیری از تداوم اقدامات «باسکرویل» عاجلا چارهاندیشی نماید. بر این اساس کنسول تصمیم گرفت که شخصا یک روز عصر به ارگ تبریز برود و ضمن به اصطلاح مچگیری از «باسکرویل» وی را از فعالیتهایش بر حذر بدارد. یک شاهد عینی از اهالی تبریز (که ظاهرا او هم مثل بسیاری دیگر از تبریزیهای آن روزگار، عصرها برای تماشای عملیات آموزشی «باسکرویل» و یا شرکت در این آموزشها به ارگ میرفته است) ماجرای حضور کنسول ایالات متحده در ارگ تبریز و رویارویی او با «باسکرویل» را چنین بازگو کرده است:
«... دلبستگی «باسکرویل» به این فداکاری شرافتمندانه ]یعنی حضور در کنار ملیون تبریز و ارایهی تعلیمات نظامی به جوانان علاقهمند[ به اندازهای بود که در این میان کنسول آمریکا از کار «باسکرویل» آگاهی یافته و ناراحت شده و یک روز به هنگامیکه سربازخانه ]ارگ تبریز[ پر از مردم شده بود به سربازخانه آمده و با «باسکرویل» روبهرو شده و به او یادآوری کرد که این دخالت او در کارهای ایران نافرمانی از قانون آمریکا بوده و او را مستوجب کیفر میگرداند و خواستار گردید که وی به کارآموزی خود در مدرسه ]تدریس در «مموریالسکول»[ باز گردد.
ولی «باسکرویل» نهچندان شوریده دل میبود که پروای این سخن کند! ]او[ آشکارا ]به کنسول[ پاسخ داد:«چون ایرانیان در راه آزادی میکوشند، من به آنها پیوستهام و باک از قانون آمریکا ندارم!...» ]پایان خاطرهی شاهد عینی[ کنسول آمریکا پس از واقعهی فوق بازهم تلاشهایی برای به اصطلاح «سر عقل آوردن» باسکرویل به عمل آورد و از جمله یک دفعه هم همسر خویش را برای منصرف ساختن وی از ادامهی مبارزه برای اعادهی مشروطیت ایران نزد او فرستاد. آنهم در شرایطی که در همان روزها دوست نزدیک و همکار و همفکر ایرانی «باسکرویل» یعنی زنده یاد «سید حسن شریفزاده» در جریان جنگهای خیابانی با مستبدین جان فدا کرده و مرگ او «باسکرویل» را به شدت تحت تاثیر قرار داده بود.
«... در همین ایام مرگ «سیدحسن شریفزاده» دوست و یار نزدیک «باسکرویل» چنان او را منقلب کرد که در جواب همسر کنسول آمریکا که از او خواسته بود از صف مشروطهخواهان جدا شود، ضمن پس دادن پاسپورتش ]که سند آمریکایی بودن یا غیرایرانی بودن وی به شمار میآمد[ گفت: «تنها فرق من با این مردم زادگاهم است و این فرق بزرگی نیست...»
در واقع «باسکرویل» با تحویل پاسپورت خود حتی بر ملیت خویش نیز پشت پا زده بود تا تنها تفاوتش با ملت ایران را هم از میان بردارد و تبدیل به یک «ایرانی» به معنای واقعی کلمه شود. این مطلب را همسر یکی از میسیونرها ]مبلغی مذهبی[ی آمریکایی در تبریز در نوشتهای تحت عنوان :«I am Persian» (من ایرانی هستم) که حاوی نکاتی دربارهی زندگی و مرگ باسکرویل میباشد، مورد تاکید قرار داده است.
بنيانگذاري «فوج نجات» در تبريز

از فوريه سال 1909 م به بعد يعني در طي ماههاي مارس و آوريل اين سال شهر تبريز از همه طرف تحتِ محاصرهي نيروهاي استبداد به سركردگي « عبدالمجيد ميرزا عين الدوله» قرار داشت طوريكه علاوه بر سپاهيان دولتِ مركزي و قزاقها، صمدخان شجاعالدوله» و « رحيم خان چلبيانلو» و « فرامرزخان» هر يك با نفرات و سواران تابعِ خود كنترلِ بخشي از مسيرهاي منتهي به شهر را در دست داشتند و اجازهي ورود هيچگونه آذوقه، خواربار و موادغذايي را به شهر نميدادند.
در نتيجهي اين محاصرهي شديد، قحطي و گرسنگي در شهر بيداد ميكرد و هر روز صحنههاي رقتبار و بغايت ناراحتكنندهاي به ويژه بر اثر گرسنه ماندن كودكان و زنان و افراد مُسن و بيمار خلق ميگرديد و اسبابِ تاثرِ فراوانِ رهبراني چون « ستارخان» و « باقرخان» و همچنين افراد حساس و سريع التاثيري همچون « باسكرويل» را فراهم ميآورد و آنان را به چارهانديشي سريع و اقدام عاجل فرا ميخواند.
در اين راستا « باسكرويل» تصميمِ قاطعي گرفت و به منظور شكستن محاصرهي تبريز و نجاتِ مردم بينواي شهر اقدام به تاسيس يك گروهِ ضربت موسوم به « فوجِ نجات» نمود.
در تاييد اين نظر علاوه بر نوشتهي استاد" باستاني پاريزي" كه نوشتهاند: «... باسكرويل ميخواست به كمكِ « گروهِ نجات»، محاصرهي [ تبريز] را بشكند، كه در سحرگاه 19 آوريل 1909 م ( 27 ربيعالاول 1327 ه.ق) كشته شد»، ميتوان به فرازي از شرحِ حال او در دايرةالمعارفِ « ويكي پديا» نيز استناد نمود:
« ... وي [ باسكرويل] هنگامي كه يك گروه از محصلين را برايِِ شكستنِ محاصرهي تبريز رهبري ميكرد، كشته شد...».
در همين ارتباط و نيز در ارتباط با ماهيت فوجِ نجات» ، همشهريمان « حسن معاصر» مينويسد:
«... اين جوانِ پاكدل[ = باسكرويل] آرزويِ بزرگي هم در دل ميپرورانيد، تا آنجا كه دستهي خود را «فوجِ نجات» ناميده و از يكايك آنان پيمان ميگرفت كه در هر جنگي پيشرو باشند و چون به دشمني نزديك شوند در بند سنگر نبوده و فدايي وار به آنها بتازند، بكشند و كشته شوند.
او چنين كاري را از يك مُشت جوانان توانگرزادهيِ ناآزموده [ مقصود احتمالا دانشآموزان مموريال سكول» ميباشد] چشم ميداشت[!؟]
به هر حال شمارهي پيروانِ او تا سيصد تن ميرسيد، ولي ميگويند بيش از چهل و چند نفر انديشهي او را نپذيرفته و پيمان نبستند.»
در سطرهاي آينده، آنجا كه ماجراي كشته شدن « باسكرويل» را به نقل از شاهدان عيني بازگو مينماييم. خواهيم ديد كه وي تا پاي جان به عهد و پيماني كه با ديگر اعضاي فوج نجات بسته بود، پايدار ماند، يعني هم در جنگ پيشرو بود، هم در هنگام نزديك شدن به دشمن در بند سنگر نبود، هم فدايي وار به دشمن تاخت و هم اگر چه هرگز كسي را نكشت، بيپروا كشته شد!...
تلاش براي درهم شكستن محاصرهي تبريز و شهادت
نقشهي « باسكرويل» اين بود كه با كمك « فوج نجات» در سحرگاه روز نوزدهم آوريل ( 30 فروردين1288خورشيدي) به بخشي از نيروهاي محاصره كنندهي تبريز كه تحت فرماندهي« صمدخان شجاعالدوله» و شماري از قزاقها بود حملهور شده و بدين ترتيب حصار شهر را بشكند.
در اين باره يكي از همرزمان ايراني « باسكرويل» يعني مرحوم« مهدي علوي زاده» كه از اعضاي « فوج نجات» به شمار ميآمده و اين آمريكايي آزاده را تا آخرين لحظات همراهي ميكرده، ميگويد:
«... شبي كه قرار بود بامداد روز بعد حمله به قواي « صمدخان» [ به قصد شكستن حصر استبداد] شروع شود [ يعني شب قبل از روز نوزدهم آوريل] باسكرويل به آمادگي پرداخته و دستور داد پيروان وي [ يعني اعضاي فوج نجات] پيش از نيم شب در شهرباني[= ساختمان شهرباني تبريز كه از پايگاههاي مليون بود] گرد هم آيند... [ اما با اين وجود] از كساني كه پيمان فداكاري داشتند، فقط يازده نفر حاضر شدند! و ديگران يا خودشان ترسيده حاضر نشدند و يا مادران و پدرانشان كه از آهنگ « باسكرويل» آگاهي ميداشتند جلو پسران خود را گرفتند، ولي از ديگران[ يعني كساني كه پيمان فداكاري بسته بودند] دستهي انبوهي فراهم شدند و نزديك نيمه شب از آنجا روانهي« قره آغاج» [= يكي از محلههاي تبريز]شديم و اين محله پر از مجاهد و توپچي ميبود.
ما را به مسجدي راه نمودند كه چند ساعتي در آنجا استراحت كنيم.« باسكرويل» دمي آرام نمينشست و درون مسجد نيز ما را به مشق و ورزش وا ميداشت...»
« علوي زاده» در ادامهي صحبتهاي خويش خاطرات خود از سحرگاه نوزدهم آوريل و وقايعي كه به كشته شدن « باسكرويل» منتهي شده است را شرح ميدهد و بيان ميكند كه چگونه اين جوان دلاور آمريكايي پيشتاز مجاهدين ايراني ميشود و چگونه يك تنه خود را به قلب سپاه استبداد ميزند و سينهي خود را برابر گلولههاي قزاقها سپر ميسازد:
«... يك ساعت پيش از دميدن بامداد حمله آغاز گرديد و هنوز آفتاب ندميده بود كه به دشمن نزديك شديم. در همين جا بود كه در پايان كوچه باغ، كشتزار پهناوري پديد شد و در آن سوي كشتزار سنگر توپ قزاق [ مستقر] ميبود كه پيرامون آن قزاقها پاسداري مينمودند.
همين كه كوچه باغ را به پايان رسانيده، به دهنهي كشتزار نزديك شديم « باسكرويل» فرمان دو داد و خودش در جلو رو به سنگر قزاقان بيپروا دويدن گرفت، چند تني از ما پي او را گرفتند[ يعني به دنبال او شروع به دويدن كردند] اما ديگران چون توپ و گلوله را در برابر ميديدند، پيروي نكرده و بيدرنگ دو دسته شده، دستهاي به باغهاي اين دست و دستهاي [ ديگر] به باغهاي آن دست درآمده و پشت درختها و ديوارها سنگر گرفتند.
اما باسكرويل همين كه تيري انداخت و چند گامي دويد، قزاقي آماج گلولهاش گردانيد و در آن هنگام كه [ باسكرويل] ميافتاد [ خطاب به ساير مجاهدين] فرمان« درازكش» داد. در همين موقع آواز باسكرويل بلند شد:
« من تير خوردم!...» و با اين گفته ديگر [ براي هميشه] خاموش شد... در اين ميان دستهي تفنگچيان ديگري از راه ديگري پيش رفته و سمت راست دشمن[ يعني همان قزاقها] را گرفته بودند و چون آنان به شليك برخاستند، قزاقان ناگزير شدند به آن سو [= سمت راست] بپردازند و ما در اين ميان فرصت بدست آورده به رهايي آن چند تن[ = همانها كه به دنبال « باسكرويل» دويده بودند و پس از كشته شدن او همچنان به حالت « درازكش» مانده بودند] و بيرون كشيدن تن خونين « باسكرويل» پرداختيم.
بدين سان اين جوان با شرف پاك نهاد آمريكايي جان خود را در راه مشروطيت و آزادي ايران از دست داد.» [ پايان خاطرهي « علوي زاده»]
مرحوم« رضا زادهي شفق» نيز كه گفتيم از دوستان صميمي و همراهان باسكرويل و هم چنينمترجم وي بوده است، مشابه نقل فوق را به اختصار چنين بازگو كرده است:
«... وقتي « باسكرويل» تير خورد از سنگر[!؟] به فارسي به من[= رضازاده] خطاب كرد و فرياد زد:« ميرزاحاجي آقارضازاده! من تير خوردم...» اين را گفت و خاموش شد.»
همچنين در « ويكي پديا» ضمن وقوف به جزئياتي ديگر در اين ارتباط به برخي اتفاقات كه پس از كشته شدن باسكرويل روي داده است، برميخوريم:
«... او [ = باسكرويل] يك وضعيت بحراني را در ايران تجربه كرد چرا كه بر اثر محاصرهي سلطنت طلبان شهر [ تبريز] در گرسنگي بود.
در 19 آوريل 1909 او در حاليكه يك نيرو ي150 نفره از جنگجويان مليگرا را در نبرد نيروهاي سلطنتطلب رهبري ميكرد، مورد اصابت يك گلوله منفرد، كه به قلب او برخورد نمود، قرار گرفت. ان گلوله او را در حالي كه تنها 9 روز از بيست و چهارمين سالگرد تولد او ميگذشت، از پاي درآورد.
از او نقل شده كه گفته است:« تنها تفاوت ميان من و اين مردم در محل تولد من است، و اين يك تفاوت بزرگ نيست.»
در همان روز ارگ تبريز تحت حمله و بمباران 4000 نفر سرباز روسي قرار گرفت. ايرانيها چهار روز مقاومت كردند، آن هم در حاليكه كنسولگري آمريكا كه خود در خط آتش قرار داشت و به خصوص آمريكاييها كه باسكرويل را دوست داشتند، كمكهايي به مردم ايران كردند...».
واضح است كه نوشتهي فوق به خاتمهي محاصرهي تبريز بر اثر مداخلهي ارتش روسيه اشاره دارد كه در آوريل 1909 و تنها اندكي پس از كشته شدن باسكرويل روي داده و ما قبلا در همين نوشتار بدان پرداختهايم.
و پس از مرگ باسکرویل

كشته شدن مظلومانهي باسكرويل براي تبريزيها سخت ناگوار بود و تاثر و تالم عمومي را در تمام شهر تبريز و بعد در كل آذربايجان و سرانجام در سرتاسر ايران برانگيخت.
به همين خاطر تبريزيها عليرغم گرفتاريهاي شديدي كه بر اثر تداومِ درگيري با مستبدين و وجود قحطي و گرسنگي داشتند، در روزهاي پس از قتل باسكرويل تشييع جنازهي باشكوه و كمنظيري براي او به راه انداختند:
«... مرگ باسكرويل در عموم اهالي تبريز سخت تاثير نموده و همه را افسرده گردانيده بود، زيرا اين جوان پاك سرشت فداكار چون ميهمان به شمار ميرفت، هر كسي از فقدان او پژمرده و متاثر ميشد و لذا با آن كه در اثر محصور شدن شهر و جلوگيري جدي از ورود آذوقه به تبريز به دستور غيرانساني محمدعليشاه سفاك، قحطي و گرسنگي همه را دلگير ساخته بود، جنازهاش را با احترام و شكوه بسياري به خاك سپردند.»
خاكسپاري پيكر « باسكرويل» در گورستان ارامنهتبريز صورت پذيرفت و مدتي بعد سنگ قبر شكيل و مرتفعي بر آرامگاه وي نصب گرديد.
تبريزيها به ويژه پس از پايان دوران استبداد صغير به بازگويي« حماسهی باسكرويل» براي ساير ايرانيان پرداختند و همهي آنان كه با « باسكرويل» زندگي كرده يا پابهپاي وي جنگيده بودند، خاطرات خويش از او را نقل نمودند كه برخي از اين خاطرات به شكل مكتوب هم درآمد و حتي بر ادبيات مرتبط با مشروطيت تبريز تاثير نهاد.
همچنين اندكي پس از فقدان « باسكرويل» عدهاي از هنرمندترين و با ذوقترين زنان فرشباف تبريزي با هزينهي « جمعيت خيريهي مركزي ايران» ( مستقر در تبريز) يك قاليچهي بزرگ اما بسيار ظريف و زيبا، كه بر روي آن نام و تصوير « باسكرويل» به هنرمندانهترين شكل ممكن بافته شده بود، خلق نمودند و آن را « به عنوان نشانهاي از جرات و فداكاري و جانفشاني باسكرويل» براي مادر وي به آمريكا فرستادند. قاليچهاي كه اگر چه هرگز بدست ما در « باسكرويل» نرسيد، اما به هر حال يادگار قدرشناسي و يادآور محبت سرشار مردماني بود كه بنا نداشتند هيچگاه جانفشاني و ايثار اين «غريبهي آشنا» را فراموش كنند و مصمم بودند كه تا دنيا دنياست، اين جوان ناكام آمريكايي را جزو مفاخر خويش به شمار آوردند و ياد و خاطرهاش را گرامي بدارند.
البته « ستارخان» تفنگ باسكرويل ( يعني همان اسلحهاي كه تا آخرين لحظه زندگي در دست وي بود) را نيز براي مادر اين جوان به آمريكا فرستاد.
حال آن كه برخي معتقد بودند كه اين اسلحه بايد در « موزهي مشروطيت تبريز» نگاهداري بشود. اما در نهایت مجموعهای دیگر از لوازم شخصی و مدارک وی همچنین یک مجسمهی نیمتنهی زیبا و طلایی رنگ (که باسکرویل را با لبخندی پیروزمندانه بر لب نشام میداد) در «موزهی شهدای مشروطهی تبریز» قرار داده شد.

در عرض یک قرن اخیر نویسندگان وشاعران نسبتا متعددی نیز درآثار واشعارخود از« باسکرویل» یاد کردهاند و به توصیف ابعاد مختلف فداکاری وی و احساسات بشردوستانه وآزادیطلبانه او پرداختهاند. به عنوان مثال در میان قطعات و رباعیهای شاعرو تصنیفساز بلندمرتبهی ایران، زندهیاد « عارف قزوینی» [ مشهور به شاعر ملی] ابیاتی وجود دارد که عنوان آن چنین است:« برایِ لوحِ آرامگاه هوارد باسکرویل، فدایی مشروطیت ایران»
مرحوم« علیکمالوند» در رسالهای موسوم به « باسکرویل و انقلاب ایران» اشارهای به نحوهی سرودهشدن این ادبیات دارد:
«... برای تجلیل و یادبود فداکاری این جوانمرد پاکسرشت آمریکایی... در سال 1302 [ خورشیدی] شاعر آزادهی ایران عارف قزوینی سفری به تبریز نموده و در آنجا برای تجلیل خاطرهی« هوارد باسکرویل» یک روز به اتفاق جمعی از آزادیخواهان، مجلس یادبودی بر مزاراو ترتیب دادند و هم در آن روز «عارف» این شعر را برای « باسکرویل» سرود:
ای محترم مدافعِ حریّتِ عباد وی قاید شجاع و هوادارعدل و داد
کردی پی سعادت ایران فدای جان پاینده باد نام تو، روحت همیشه شاد
در سایت « ویکی پدیا» پیرامون وضعیت کنونی مقبرهی باسکرویل، به نقل از یک هموطن ایرانی به نام «افشین مولوی» [the soul to iran ,Norton ,2005 ] نکتهی جالبی مورد اشاره قرار گرفته است که مروری بر ترجمهی آن به عنوان حسنختام این نوشتار خالی از لطف نیست:
«... ایرانیان هنوز هم « باسکرویل» را ستایش میکنند و او را به عنوان یک «شهید» مینگرند. او در گورستان ارمنیهای تبریز (ایران) به خاک سپردهشده و این واقعیت مانع ازآن است که جهانگردان و مردم معمولی مقبرهی او را آزادانه زیارت کنند [!؟]
هر چند که با این وجود گزارششده که این قبر یک دلباختهی مرموزو ناشناخته دارد که دایما و به طور منظم به زیارت آن میآید وبر سنگ آن «رز زرد» میگذارد...»
* برخی از منابع اصلی:
تاریخ ایران، ژنرال سرپرسیسایکس
تاریخ انقلاب مشروطیت ایران، دکتر مهدی ملکزاده ( فرزند ملکالمتکلمین)
تاریخ مشروطهی ایران ، احمد کسرویتبریزی
تاریخ استقرار مشروطیت حسن معاصرکرمانی
تلاش آزادی ، دکتر باستانیتبریزی
کارنامهیغنی، پروفسورسیدحسنامین
http//:en-wikipedia.org/wiki/HavardBas
برچسب ها : استان, ايران, ایران, تیم, حسین, خبر, رزم, سعادت, شهر, قلم, مس, کرمان, کویر
نظر شما چیست ؟